۲۰۰۹/۱۱/۱۵

خستگي

مدتيه كه فشار زندگي بيش از حد شده ، و انگيزه براي خوندن و نوشتن و گاهي فكر كردن ندارم ، از دوستاني كه كامنت گذاشتن و من رو دلداري دادن ممنونم ، اگه جديدا كم بهتون سر ميزنم يا اگه تا مدتي از من كامنتي نگرفتيد من رو ببخشيد ، از اينكه همش بيام از درد و غصه هام بنويسم هم خسته شدم ، نياز به زمان دارم تا خودم و زندگيم رو كمي جمع و جور كنم. افسردگي بر من غلبه كرده و بايد راهي براي نجات خودم پيدا كنم. تو فكر اومدن به ايرانم البته اگر مرخصي بدهند ، براي تعطيلات ژانويه ميرم. از دست دادن كار تو اين موقعيت خيلي وحشتناكه واسه همين كار برام درجه اول اهميت رو داره . فعلا بايد رو خودم كار كنم چون دارم از پا در ميام.

ديروز تو راه برگشت به خونه همسرم تصادف كرد ، تقصير ما نبود و خدا رو شكر خسارت ماليه و بيمه همش رو پرداخت ميكنه.
اين سومين تصادف در سال جاريه . سال دو هزار و نه بدترين سال عمرم بود از همه نظر .

فردا اولين سالگرد ازدواجمونه ، هيچ احساسي ندارم ، هيچ خاطره خوبي هم ندارم . تو اين يه سال برابر ده سال زجر كشيدم و آدمهاي زيادي رو تحمل كردم. دلم براي همسرم هم خيلي ميسوزه ، احساس خوشبختي چيزيه كه هر دوي ما در اولين سال زندگيمون نداشتيم. با اين حساب نگران آينده ام .

۲۰۰۹/۱۱/۶

سرده ! سرده !

ديروز كه از سر كار برگشتم خونه عين فريزر بود ، بعد از يه ساعت كه پدرو مادر همسرم برگشتم ديدم كم كم خونه داره گرم ميشه ،ولي بازم سردم بود ، ديشب تا صبح هم كلي سرد بود، تا اينكه صبح ديدم بكلي شوفاژ طبقه بالا خاموشه و طبقه پايين هم بزور ميشد گفت كه روشنه ،فكر كنم به خاطره اينه كه هوا واقعا سرد شده وباز فشار گاز كم شده ،يه جورايي به زور ميخوان كه مردم مريض شن،

مادر همسرم يه بازي خريدن كه چند وقته بعد از شام ميشينن تا دير وقت به همراه بابا بازي ميكنند ، يه بازي فكري ، براي جلوگيري از پيري مغز. ديشب بزور من و همسرم رو مجبور كردند بشينيم و تماشا كنيم ، تو اين فاصله اخبار هم گوش دادم ، چيزي كه من ازش بيزارم ، اخبار اينجا واقعا وحشتناكه و آدم اگه يه مدت مدام گوش بده افسرده ميشه ، همش در مورد قتل و دزدي و كلاهبرداري و حق كشي و حق خوري و از اين چيزا ، خبرها اينها بود : ديروز اولين مرگ آنفولانزاي خوكي در كي يف رخ داد ، يه جون تلفلكي از سر كارداشته بر ميگشته خونه، يهو مي افته تو يكي از چاهاي فاضلاب كه درش باز بوده و شهرداري فراموش كرده اونجا رو بپوشونه ، تفلك بيچاره ميافته تو چاه و اونجا يه ميله بوده كه ميره تو ريه اش ، و چون تو جيبش پول بوده اون پولها باعث شده كه خيلي به شدت نره و خلاصه جون سالم بدر برد ، هر چند كه من فكر ميكنم بعدا معلوم ميشه كه حين جراحي ايدز و هپاتيت هم گرفته ، البته خدا نكنه ولي بيمارستانهاي اينجا خيلي كثيفه خدا نصيب نكنه . ظاهرش تميزه البته .
خبر بعدي اين بود كه به خاطر بحران اقتصادي و بيكاري قشر زيادي از مردم ، خيلي از صاحبان كار آگهي استخدام ميدن و افراد رو استخدام ميكنن و بعد از يك يا دو ماه بدون پرداخت هيچ وجهي اخراج ميكنن ، اينجوري كلي از مردم بي دفاع و محروم كار ميكشن كه صداشون هم به هيچ جا نميرسه . دزدي تو روز روشن .
حتي مادر همسرم كه قبلا رئيس يه قسمتي از اداره خودشون بوده ، چند وقت پيش پستشون رو از دست دادن وحقوقشون دقيقا نصف شد و مدير همون بخش شدن . الانم مدام نگرانه كه نكنه اخراجشون كنن ، چون تو ادارشون هر ماه يه ليست بلند بالاي اخراجي دارند ،و سياستشون اينه كه قديمي هاي پر مدعا كه حقوق بالايي داشتن رو اخراج كنيم و نيروي كار جديد با يك دهم حقوق اونها استخدام كنيم. حالانبود تجربه اين قديمي ها رو چطور ميخوان جبران كنن معلوم نيست. اينه كه مادر همسرم هم الان خيلي نگران كارشه ، ديشب ميگفتند يه عالمه كارمند جديد استخدام شدن با حقوق هزارو دويست گريونا ( هر هشتصد گريو ميشه صد دلار امريكا ) حالا خودتون حساب كنيد چند تومن ميشه ، اينم بگم كه حداقل هزينه زندگي بدون اجاره خونه و ماليات خونه و آب و برق ، براي يه خانواده دو نفره ، بدون ريخت و پاش ششصد دلار امريكاست . حالا اينها چطوري زندگي ميكنن خدا ميدونه ، تازه پارسال كه اوضاع كمي بهتر بود آب و برق و گاز و ماليات آپارتمان فسقلي ما ميشد يه چيزي حدود نود دلار ، و اين چيزيه كه براي اكثر خونه ها بكسانه ، يعني اين آدمها اندازه پول آب و برق و ماليات خونشون حقوق ميگيرن همين ، خودم يكي دو روز پيش همينجوري داشتم آگهي هاي استخدام رو نگاه ميكردم نوشته بود دكترعمومي ميخوان براي يه درمانگاه به صورت فول تايم ماهي دويست و پنجاه دلار ، بعد رقاص ميخواستن براي يه رستوران ماهي هزار دلار ، مهندس مكانيك براي كار در كارخانه آبجو سازي ، ماهي صدو هفتاد دلار، بعد از ديدن و شنيدن اين اخبار آدم دلش ميخواد بره افغانستان چون شرايط بهتري داره ، من كه واقعا خدا رو شكر ميكنم كه كارم رو عوض كردم و براي يه ايراني كار ميكنم چون حداقل اون حقوقم رو ميده .
البته زندگي براي يه قشري خيلي هم آسون و عالي شده . براي دانشجويان ايراني و كلاخارجي كه دلار دارن خوب شده، به دليل اوضاع بد اقتصادي مردم برگشتن به شهرستانهاشون ، و اجاره خونه اومد پايين ، دلار به شدت بالا رفت ، پارسال هر صد دلار رو پانصد گريونا چنج ميكرديم الان هر صد دلار هشتصد گريونا و گاهي هشتصد و بيست گريونا .
خلاصه به ضرر من شد ، تا پاسال كه من دلار داشتم دلار پايين بود اجاره خونه بالا ، از روزي كه ازدواج كردم ، و خونه دار شديم و خواستيم خونه رو اجاره بديم اجاره خونه اومد پايين ، دلار رفت بالا .

۲۰۰۹/۱۱/۳

قحطي! در اينجا ماسك پيدا نميشود!

هفته پيش قبل از اينكه سر و صداي آنفولانزا در بياد مادر همسر جان كلي دارو خريدن ،بعلاوه يه بسته پنجاه تايي ماسك ، و دستور دادند كه همگي با ماسك به مراكز عمومي بريم. درست دو روز بعد از اون، خبرهاي وحشتناكي در مورد شيوع يك نوع بيماري ريوي واگير داردر غرب كشور و همينطور آنفولانزا شنيده شد ، در عرض يك روز اغلب داروخانه ها خالي شدن تا جايي كه شنيده هاي من ميگه كه نوزده تا داروخانه در سطح شهر هيچ گونه داروي مربوط به سرماخوردگي ندارن ، و در ضمن ماسك ناياب شده ، حتي مادريكي از شاگردام خودشون ماسك دوختن ، يعني با پارچه و گاز استريل ماسك اختراع كردن ، تصور كنيد داروخانه ها ماسك ندارن ، دارو براي سرماخوردگي ندارن ، يه پماد بيني بود كه براي جلوگيري از سرماخوردگيه ، من و همسرم دو روز تمام دور شهر گشتيم پيدا نكرديم ، همه فروش رفته ، خيلي ها از ترسشون چند تا چند تا خريدن و شايد هم اصلا به كارشون نياد.
خلاصه وضع اينجا حتي اگه جدي نباشه ،مردم خيلي جدي گرفتن و اين نميدونم بده يا خوبه . مدرسه ها و دانشگاها تعطيله . قرار بود همسرم از اول ماه دوره خاصي رو بگذرونه كه به خاطر اين وضعيت كلاساشون مي افته تو بهار و اين خيلي بده ، فكر نكنم همسرم اونموقع بتونه بره ، هر چي نقشه ريخته بوديم برآب شد .
من حالم بهتر شد و درست بعد از من همسرم كمي گلو درد و سرفه داره ، خدا كنه كه چيز جدي نباشه ، راستي ليموترش هم تو شهر پيدا نميشه ، حداقل ما دو روزه داريم ميگرديم و پيدا نكرديم . اينم بگم كه اصلا چيزي به اسم ليمو شيرين در اين سرزمين وجود نداره ، خدا روشكر كلي سير و پياز و يه جعبه بزرگ پرتقال داريم ، فعلا با همين ها سر ميكنيم. هر روز يه عالمه سير ميخوريم .
پدر و مادرم هم كه خيلي نگرانن ، خواهرم كه ديگه نگو ، همش تلفن ميزنن و ميگن پاشو بيا ، ولي من تا اين مديكالو نگيرم تكون نميخورم.
امروز خيلي حالم گرفته بود ، واقعا اوضاع اينجا خيلي خرابه ، اصلا رو هيچ چيزش نميشه حساب كرد. هر نقشه ايي ميكشي خراب ميشه . عجب سالي بود اين 2009 ، اميدوارم زودتر تموم شه . من كه اصلا روزهاي خوشي نداشتم .

۲۰۰۹/۱۰/۳۱

آنفولانزا رو جدي بگيريد !

هفته ايي كه گذشت كليه مدارس اوكراين به دليل شيوع آنفولانزا تعطيل بود و اينجور كه پيش ميره دو هفته ديگه هم تعطيل خواهد بود. گفته شده در حد امكان از حضور در مراكز عمومي خودداري كنيد. استفاده از مترو و اتوبوس اصلا توصيه نمي شه. از ديروز هم كه خانواده برادر همسر جان بارو بنديل بستن و اومدن اينجا ، ظاهرا دو نفرشون هم مريضه ، منم كه از ديروز همينجور افتادم و به شدت گلو درد دارم . خدا شكر كه امروز نبايد سر كار برم چون شاگردم رفته پيش مادر بزرگش و به جاش ديروز كلاس فوق العاده گذاشتم.
چند شهر از استانهاي غربي اوكراين در قرنطينه به سر ميبرند و شايع شده كه نوعي بيماريه عفوني ريوي در اونجا ديده شده. اينم بايد بگم كه در اين كشور ده ساله كه اپيدمي سل اعلام شده و مقام دوم رو در بيماري ايدز و هپاتيت داريم. خلاصه گل بود و به سبزه نيز آراسته شد . خواهش ميكنم تا جايي كه ميتونيد از خودتون مواظبت كنيد و اين آنفولانزا رو جدي بگيريد ، بدنتون رو قوي نگهداريد.

يه آرزو هم دارم اونم اين كه ، روزي برسه كه جونهايي ايراني ديگه براي ادامه تحصيل به كشورهايي مثل اوكراين نيان چرا كه سلامتشون واقعا در خطره ، چرا اينو ميگم ، چون تنها دانشجوها هستن كه به تغذيه و سلامتيشون كمتر اهميت ميدن و بيشتر از هر قشري در معرض بيماريهاي خطرناكن . اين چيزها رو در مورد وضع وحشتناك پزشكي اينجا فقط و فقط بعد از زندگي با خودشون بيشتر فهميدم. قبلا فقط فكر ميكردم تو ايدز دومي هستيم. ولي الان ميبينم سل و هپاتيت هم بيداد ميكنه. خدا آخر و عاقبت همه ما رو به خير كنه.

۲۰۰۹/۱۰/۲۶

ممنونم !

ميخوام از پيام هاي گرم و پر اميد شما دوستان گلم تشكر كنم ، امروز وقتي اين همه پيام صميمانه رو ديدم ، واقعا دلگرم شدم ، ازتون ميخوام من رو ببخشيد اگر ناراحتتون كردم ، اون پست رو در حالت خيلي غم انگيزي نوشته بودم ، خدا رو شكر الان خيلي بهترم ، همه انرژيهاي مثبت شما به من رسيد.

امروز صبح با صداي زنگ تلفن از خواب پريدم ، خواهرم بود ، از ايران ، ميگفت كه ديشب تا صبح نخوابيده بود چون خواب ديده بود من مريضم ، و ديگه تا صبح نتوسته بود چشم رو هم بذاره ، تفلكي با وجودي كه هر روز يا از طريق اينترنت يا تلفني با من حرف ميزنه ولي بازم نگران منه ، يه ايميل بلند بالا هم برام نوشته بود و ازم هم تو تلفن و هم در ايميل خواسته كه برم ايران و مدتي پيش خانواده بمونم ، واقعا با من ارتباط روحي زيادي داره ، هر چي اصرار كردم كه حالم خوبه و خوش ميگذره قانع نشد . فعلا نميتونم برم ايران ، هم به خاطر كارم ، هم به خاطر كارهاي دوستم كه وكالتش رو به عهده گرفتم ، واسه همين امروز همسرم سريع دست به كار شد و براي خواهرم دعوتنامه سفارش داده ، كه اگه خدا بخواد براي سال نو ميلادي بياد پيشم يه هفته بمونه و به من قوت قلب بده ، قبلا هم اومده بود و بر خلاف من از اينجا خيلي خوشش مياد. مادر همسرم هم خيلي از خواهرم خوشش مياد چون با سوغاتي هاي فراوانش دل همه رو به دست آورده ، خلاصه بگم از اين بابت خوشحالم . البته نميخوام زياد به عزيزانم فكر كنم چون اگه يه كوچلو بيشتر بنويسم اشكم در مياد همين رو بگم كه سعي ميكنم فكرم رو متوجه اين موضوع نكنم كه چقدر دلم براشون تنگه .

بازم از لطف و محبت همه شما ممنونم .

۲۰۰۹/۱۰/۲۵

استقلال = آرامش

امروز تمام روز تو اتاقم حبس بودم ، به طرز عجيبي سردم بود ، با وجوديكه هواي بيرون اينقدر ها سرد نبود ، ميدونم بيشتر حالت رواني داشت ، فشارخونم افتاده بود ، روزهاي شنبه و يكشنبه سعي ميكنم برم سر كارتا مجبور نشم جو عجيب وغريب خونه رو تحمل كنم، امروز اولين يكشنبه ايي بود كه كار نداشتم يعني كلاس يكشنبه ام ( كه با شاگردم داشتم ) كنسل شده بود واسه همين از دلهره ي تو خونه موندن حالم بد شده بود. وقتي بيرون از خونم يا تنهام، زندگي ميكنم ، وقتي بقيه مخصوصا مادر همسرم برميگرده حكومت نظامي شروع ميشه ، بدتر از اون وقتيه كه جاري عزيز و برادر همسرم با بچه شون تمام آخر هفته اينجا ولو ميشن ، يا بايد تمام وقت كار كنم يا اينكه بايد دماغ سر بالاشون رو تحمل كنم. اينروزها واقعا تحملم كم شده ، مينويسم شايد كمي آروم شم ، به خانواده ام چيزي نميگم چون نگران ميشن ،به دوستانم كه نزديكم هستن نميگم چون بعدا برام سركوفت ميشه و بارها شده كه از درد دلم سوء استفاده كردن ، به همسرم نميگم چون خودش به اندازه كافي كشيده و تازه با مادرشون كمي بهتر شده ، استقلالم رو از دست دادم ، اگه زندگيه مستقلي داريد قدرش رو بدونيد ، كلا من آدمي هستم كه خيلي به خلوت خودم اهميت ميدم و زياد دلم نمبخواد هروز گزارش كار بدم كه چي شد چي نشد ، اينجا انگار دارم وسط بازار زندگي ميكنم ، شلوغي اذيتم ميكنه ، از طرفي آدمهايي رو بايد بينم كه ميدونم تو دلشون اصلا دوستم ندارن ، ولي تو روت ميخندن ، فكر نكنيد فقط تو ايران آدم دو رو هست ، اينجا هم پره ،دلم براي همسرم هم ميسوزه ، اونم خيلي در عذابه ، بحرن اقتصادي باعث شده كه نتونه اونجور كه بايد زندگيمونو سروسامان بده ، ميدونم كه داره سعي اش رو ميكنه ، چنان از آينده اينجا نا اميد شده كه براي رفتن بدتر از من روز شماري ميكنه، تمام مدت فرانسه ميخونه و واقعا ميتونم بگم فرانسه اش عالي شده ، ميخواد يه دوره بين المللي تو يه كالج خيلي معتبر بگذرونه كه با توجه به تحقيقاتي كه انجام داديم در بدو ورود شانس زيادي براي كار پيدا كردن خواهد داشت ، رسما بيخيال رشته وكالتي كه شش سال خونده شده و اين يكي از موضوعات دعواهاش با مادر و پدرشه . هنوز يه سال نيست كه ازدواج كردم ، ولي خيلي خسته ام ، 6 سال تنها اينجا بودم و واقعا آرامش داشتم ، ولي از روزي كه ازدواج كردم هزار تا رييس پيدا كردم . اگه استقلالم رو بدست نيارم يا ديونه ميشم يا دق ميكنم . كاش افيسري كه پرونده ما زير دستش ميره اين پست رو ميخوند و يه كاري ميكرد. كاش خدا اين پست رو بخونه !

۲۰۰۹/۱۰/۲۲

مديكال دوستم آمد!

امروز رفتم سفارت كانادا و جوياي اوضاع و احوال فايل دوستم شدم،آقاي منشي محترم از پشت شيشه گفتند اگه كمي صبر كنيد مديكال دوستتون آمادست ميديم ببريد. بعد گفت وكالت نامه دوستتون رو نشون بديد گفتم كه داده بود به خودتون بعد يه نگاهي كرد و گفت بله ، هست و بعد از نيم ساعت مديكال دوستم رو دادن دستم. فكر ميكنم اگه ديروز رفته بودم آماده نبود . از اول هفته هي ميخواستم برم ولي مدام كاري پيش مي آمد خلاصه امروز با وجودي كه همسرم سرماي بدي خورده بود توي خونه تنهاش گذاشتم و رفتم.ماه پيش كه رفته بودم سفارت گفتند كه حدود 6 ماه ديگه مديكالش مياد. از سفارت كه اومدم بيرون سريع زنگ زدم ايران و به دوستم خبر خوش رو دادم. از خوشحالي سر از پا نمي شناختم انگار مديكال خودم اومده باشه كلي ذوق زده بودم.خلاصه بعد از 18 ماه و 5 روز مديكالشون اومد. از حال فايل خودم هم آخر سر سوال كردم كه واقعا يادم رفته بود خودم هم يه فايلي دارم گفتند از يه ماه پيش كه اومده بوديد تكون نخورده . تو صف براي بررسي ست.

همسرچيك بد جوري مريض شده ، كلا موقع مريضي خيلي لوس ميشه و تحمل مريضي رو نداره . الانم تب شديد داره تفلكي .

الان كه اين پست رو مينويسم ساعت نه شبه ، مادر همسر عزيز در كلاس زبان مشغول آموزش زبان انگليسي هستند تا ما رو در كانادا تنها نگذارند.